
- بی کاری باعث شده پول هایم بیشتر و زودتر خرج شوند! امروز وارد بانک شدم که شرایط وام را سوال کنم. رئیس شعبه پشت میزش نشسته بود و آشنا به نظر میآمد. کمی چشمانم را تنگ کردم تا مطمئن شوم علیرضاست. چند ل...
ادامه مطلب
تاریکی زیر نور فراموش شده ای از یک چراغ خواب همه ی اتاق را پر کرده بود. خواب روی پلک هایم قدم های سنگین میزد. چشم هایم تسلیم نمیشدند. از روی کاناپه بلند میشوم و چرخی در خانه میزنم. یادم میآید که همیشه یلدای سفید پوش را آرزو داشتم. یلدایی که آرام آرام برف روی پشت بام ببارد و سفیدش کند... یا شاید یلدایی که لباس یک تکه و آبی رنگ بپوشد و جلویم بنشیند و ساق پاهای سفیدش روی مبل خودنمایی کند و موهای خرمایی رنگش که همیشه بوی شامپو می دهد، دلربایی کند و به کتابی که در دست دارد خیره شود و برای این پاییزِ طولانی، فال حافظ بگیرد و بی دلیل بخندد و بخندد و چالِ لپ هایش عمیقتر شود... شال گردنم را برداشتم و از پله ها بالا رفتم تا به پشت بام برسم. هیچ گوشه ی گرمی روی پشت بام نبود و من عبور شب را این بالا تا...
ادامه مطلب
زیر پوسته ی سبز یا سرخ هرکس، هسته ای سنگی وجود دارد که بیانگر روحیات و تفکرات واقعی آن شخص است. هسته ی هر کس شکل خاص خود را دارد؛ بعضی مانند آلبالو هسته ای کوچک و بعضی مانند هلو هسته ای سخت و بزرگ دارند. باور کنید لازم داریم گاهی به دانه، هسته، یا سنگ وجودی خودمان سری بزنیم، احوالش را بپرسم یا اصلا نگاهش کنیم که چه شکلی شده... چه شکلی از آن ساخته ایم...؟ امیدوارم مثلِ من، با دیدن یک پیرمردِ ریش ب...
ادامه مطلب
1. کافه ای که پاتوق بود، بعد از یک ماه تعطیلی و تعمیرات، تغییر شکل داده و دیگر اصلا دنج نیست؛ صاحبش (که از دوستان هم هست) طوری به آنجا گند زده که خاطره ای از آنجا نمی توان به یاد آورد.2. کافه جدیدی را پیدا کردم که چندان دنج نیست اما یک پنجره دارد که میزی به آن چسبیده و جان می دهد آنجا بنشینی و به خیابان و ماشین ها و رهگذران خیره شوی... مخصوصاً اگر زمستان باشد و هوا برفی باشد و قهوه داغ باشد و بت...
ادامه مطلب
کونول،وفاسیز اولان نازلی یاره یالوارما نه اعتیبار اونا،بی اعتیباره یالوارما! داریخما،یاخشی-یامان روزگاریمیز گئچه جک بو بئش گون عمره گؤره روزگارا یالوارما! (ای دل!به یار با عشوه ی بی وفا التماس نکن! چه اعتباری به وی،به آدم بی اعتبار التماس نکن! دلتنگ مشو،روزگار تلخ و شیرین مان خواهد گذشت، به...
ادامه مطلب
در کتابی می خواندم که انسان ها تا زمانی که خواب هستند و رویا می بینند، نمیتوانند بفهمند که در خواب به سر می برند و آنچه می بینند رویاست! و هنگامی به این راز پی می برند که بیدار شوند و به هوشیاری برسند... شاید اتفاقاتی که هر روز برای ما پیش می آید، ر...
ادامه مطلب
شب گذشته تا دیروقت در کافه منتظر دخترِ عکاس بودم، قول داده بودم عکس های سفرم را نشانش بدهم؛ اما نیامد. ماشین را جلوی کافه رها کردم و پیاده به راه افتادم. هوا سرد بود. شال گردنم را محکم بستم. سر چهارراه کمی شلغم خریدم و ایستاده و بدون معطلی شلغم ها را بلعیدم. به خانه برگشتم... چند روز است که روی نمایشنامه ی جدیدم کار میکنم، مزخرف از آب در آمده؛ امروز فایل آن را حذف کردم. تلگرام و اینستاگرام را چک میکنم، کسی با من کاری ندارد. اینجا را چک میکنم، باز هم کسی با من کاری ندارد. حوصله ی هیچ فضایی را ندارم، مخصوصا نوع مجازی اش... حالا میفهمم چرا هر روز تعدادی وبلاگ تعطیل می شوند! عکس: آووکادو/استانبول/ 1395.9.10 +بشنوید/انتظارِ آفتابِ گرم، تو دلم یخ زده اما... متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل ه...
ادامه مطلب
در راستای این پستِ جولیک، کاری از دستِ من بر نمی آید جز خواندن حمد و اخلاص... اما می خواهم اشاره کنم که لازم نیست کاری برای مادرتان انجام دهید؛ فقط کافیست به اوضاع زندگی خودتان رسیدگی کنید و خوب باشید! حالِ مادرها با خوب بودن فرزندانشان، خوب می شود... بگذارید مادرتان به همه چیزِ شما افتخار کند...*پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید، هر گاه یکی از آنها - یا هر دو آنها - نزد تو، به سن پیری برسند کمترین اهانتی به آنها روا مدار، و بر آنها فریاد مزن، و گفتار لطیف و سنجیده بزرگوارانه به آنها بگو. *سوره الاسراء/ آیه 23...
ادامه مطلب
مدتیست مرض کافه گردی ام تشدید شده و تقریبا یک سوم از درآمدم را در کافه ی محبوبم خرج می کنم. کافی است کار تمام شود، به ناگاه باید خودم را مقابل کافه پیدا کنم... حس میکنم کافه ها جای خوبی برای فکر کردن هستند؛ شاید هم جای خوبی برای فرار از فکرها... می توان ساعت ها به افرادی که می آیند و می روند نگاه کرد و فکر کرد و فکر کرد... به زوج های جوان که عمده مخاطبان کافه ها هستند. به پیرمردهای شیک و خانم های جوان. به گروه های دانشجویی که برای جشن تولد کافه را انتخاب می کنند. به افرادی که می آیند برای سیگار کشیدن. به آن دخترِ عکاسی که در کافه کار می کند و لحظه های افرادِ کافه...
ادامه مطلب
فقط چند ساعت از شروع سفر با خودم گذشته بود؛ عصا به دست در حال بالا رفتن از یک تپه ی مُشجّر بودم که به طور اتفاقی هفت جوانِ آشنا را ملاقات کردم. پنج نفر از دانشجوهایم در ترمِ گذشته و دو نفر از دوستانشان. بعد از احوال پرسی گرمِ آنها (که واقعا انتظارش را نداشتم) چای را مهمانشان بودم. وقتی متوجه شدند در سفر تنها هستم، به شب نشینی شان دعوتم کردند. با اصرار زیاد دعوتشان را پذیرفتم و شب را در کمپ آنها گذراندم... خیلی وقت بود که با جوانان پر انرژی معاشرت نداشتم و در چادر نخوابیده بودم... آن شب یادِ یلدا و دوران دانشجویی خودم هر از گاهی خطی روی ذهنم می کشید اما تمام س...
ادامه مطلب
آخر هفته بود و دوستان جمع بودند؛ توپ والیبال در چرخش بود و هندوانه در رودخانه بین سنگ ها گیر افتاده بود؛ صدای آب رودخانه لذت بخش بود و آب تنی به یاد کودکی از آن لذت بخش تر... فقط نمیدانم آن زنبورِ قرمز از کجا پیدایش شد و خودش را به انگشت میانه دست چپم رساند... اکنون با یک دست این پست را تایپ می کنم! عکس: آووکادو/1395.5.15...
ادامه مطلب
صبحِ جمعه؛انجیرِ درختمان تمام شده است و حالا باید تا چند ماه دیگر نازِ خرمالوی پیررا بکشم! فکرم پیش درختان نیست... صورتم را اصلاح میکنم، با حوصله و دقت آماده می شوم و لباس آراسته ای به تن میکنم. بعد از یک سال به جای کمربند از ساس بند استفاده میکنم، حس خوبی به من می دهد... به کافه ای که صبحانه های خوشمزه دارد می روم و طوری پشت میزِ چهار نفره می نشینم که انگار منتظر شخص یا اشخاصی هستم. این جمعه دلم دیدار می خواهد... دیدار یک دوست خیلی قدیمی یا شاید هم دیدارِ اتفاقی یکی از دوستان مجازی! از آن مدل های سَرو گونه که با صمیمیت می روند و خوشمزه جات می خورند و عکس می...
ادامه مطلب