نقطه ی دو
-
تاریخ: 1401/7/12 ساعت: 20:39
- روز پنجشنبه چهل روز از شروع کار معمولی و نیمه وقت من در یک شرکت بازرگانی میگذشت که مدیر با یک دست لباس سورمه ای رنگ در اتاقم حاضر شد و گفت از فردا این لباس رو بپوش! قانون این شرکت این است که ابتدا باید یک دوره سه ماهه را به عنوان کارآموز (با لباس فرم زرد رنگ) سپری کرد. در صورت رضایت کارفرما قرارد...
نشسته ام به پنجره نگاه میکنم، یلدا آه میکشد!
-
تاریخ: 1401/7/12 ساعت: 20:39
مریم یکی از همکلاسی های دوران لیسانس من و یلداست. مریم آن زمان هم خیلی با ما صمیمی نبود و فقط همکلاسی بود. بعد از کارشناسی هم خبری از او نداشتیم تا سه ماه پیش که فهمیده بود ما مهاجرت کردیم و اتفاقا او هم در حال مهاجرت بود و مقصدش با ما یکسان! حالا شش روز است که همراه با همسرش و یک پسر سه ساله به این...
Horseshoe
-
تاریخ: 1401/7/12 ساعت: 20:39
همه چیز شکل اغراق شده ی فیلم ها را داشت. نگاه بهت زده ام به حجم سهمگین آب دوخته شده بود. حس آن قایق بی پناه در میان امواج را داشتم... ناخودآگاه مادرم را به یاد آوردم... زمانی که دبستانی بودم از مادرم می پرسیدم که نیاگارا بلندترین آبشار جهان است؟ او میگفت: "بلندترین نیست! بزرگترین آبشار جهان است!" و ...
نقطه ی صفر
-
تاریخ: 1401/3/13 ساعت: 21:28
حدودا سه ماه گذشت... شب بود که بعد از ساعت ها پرواز به این کشور یخ زده رسیدیم و اتاقی که از پیش رزرو کرده بودیم را تحویل گرفتیم. خستگی و سرما استخوان هایمان را آزار میداد اما هیچ گوشه گرمی در آن اتاق نبود؛ و ما عبور شب را تا رسیدن به صبح مرور کردیم. سکوت در نگاهمان تکرار میشد و گوش هامان را میخراشید...
یک روز با مشت به دماغش میکوبم!
-
تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 15:00
در همسایگی ما دختری 22 ساله همراه با پدر، مادر و برادر کوچکترش زندگی میکند. نامش محبوبه است و 5 سال پیش به دلیل تصادف در سرویس مدرسه دچار مشکل حرکتی شده و بعد از چند سال درمان و فیزیوتراپی به سختی میتواند راه برود و بیشتر اوقات ویلچر نشین است. خاطرم نیست سال گذشته محبوبه بر اساس چه تصادفی ب
بدون عنوان
-
تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 15:00
چند کامنت خصوصی داشتم که برحسب رفاقت لطف کردند حال نهال و مادرش را پرسیده بودند. خواستم تشکر کنم و بگویم هفته ی گذشته، جسم نهال زودتر از موعد به دنیا آمد اما روح او ما را شایسته ندانست و به بهشت رفت... Adblock test (Why?)
فعلا خداحافظ دوستانِ جان...
-
تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 15:00
مدت زیادی نبودم و ننوشتم اما باید اعتراف کنم که هرازگاهی مثلا شب ها قبل از خواب و یا پشت چراغ قرمز به یاد اینجا و تک تک دوستان وبلاگی ام می افتادم. تک تک شما عزیزانی که حتی اگر در خیابان از کنارم رد شوید، شما را نمیشناسم. اما فضای وبلاگ نویسی جادویی دارد که دلت برای افراد ندیده و نشناخته تنگ م
چشمانم حرف می زنند و لبهایم پلک!
-
تاریخ: 1399/12/17 ساعت: 6:42
ما در زندگی سرسپرده یک سری وقایع سینوسی هستیم. گاه خوب و گاه بد. و اینقدر این موج ها بالا و پایین می روند تا عمرمان به سر رسد و دار فانی را وداع گوییم. میان این بالا و پایین ها و خوشی و رنج ها، اولین ها همیشه در یاد می مانند. اولین ها یک حس و حال عجیبی به انسان می دهند که انگار وقتی که اولینی نباشد،...
آلزایمر
-
تاریخ: 1399/9/25 ساعت: 10:41
غروبِ دیروز ملالآور بود، بعد از چند ساعت کارِ اضافه، از محل کار خارج شدم، حتی با تنها همکار باقی مانده در شرکت خداحافظی نکردم. بی هدف در خیابان کنار شرکت که مغازههای شیکی دارد، قدم زدم. جلوی ویترینِ
چای دارچین
-
تاریخ: 1399/9/25 ساعت: 10:41
چند ساعت از نیمه شب گذشته. بیدار میشوم ولی یلدا نیست! آهسته از اتاق بیرون میخزم. پیدایش میکنم... چند وقتی بود دلش لَک زده بود برای کافه گردی اما شرایط کافه ها مساعد نیست. میداند که به زودی هم مساع
صدتومنی پاره های لای هزاری
-
تاریخ: 1399/9/25 ساعت: 10:41
فقط من و سه نفر دیگر از کارکنان سرکار هستیم؛ مدیر و بقیه ی کارکنان (که دوستان و یا اقوامش هستند) دورکار شدند؛ چند هفته پیش مدیر توجهی به حرف هایم نکرد. هرچه توضیح دادم که من کمترین مرخصی را در یک سال
هر کسی قهرمانِ داستانِ خودش است!
-
تاریخ: 1399/3/31 ساعت: 10:21
دو دختر نزدیک چشمه ایستاده بودند. دختر بزرگتر که موهایی فرفری داشت و پیراهنی قرمز و گشاد تنش بود؛ داشت سوت میزد. دختر کوچکتر آب دماغش آویزان بود و هر چند وقت یکبار نگاهش را از چشمه به دختر موفرفری ب
داد زدن کافی نیست
-
تاریخ: 1398/10/29 ساعت: 0:36
سرم را زیر آب فرو میکنم سردترین آبی که فکرش را بکنی، مغزم منجمد میشود، گوشهایم بی حس. نفس نمیکشم، صدایی نمیشنوم و هیچ چیز نمیبینم ولی باز هم افکار آزاردهنده رهایم نمیکنند. سرما یادم میرود. ناخ
پاییز اومده پی نامردی
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:15
ممنون از چند نفری که بعد تصادف پیگیر حالم شدن. شب اول، حتی اسم ماشینی که باهاش تصادف کردم رو نمیدونستم. اما الان حداقل اسمش رو میدونم. سانگ یانگ اکتیون! متاسفانه سقف تعهد مالی بیمه ی ما نتونست خسارت و
آبی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:18
برعکس همه ی دخترا که عاشق رنگ صورتی هستن، من از بچگی عاشق رنگ آبی بودم. از عکس این پست هم مشخصه که من عاشق رنگ آبی هستم! آووکادو معتقده که ماشین رو باید سفید بخری یا مشکی. اما من موفق شدم راضیش کنم ک
جدایی!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:18
وقتی که آووکادو منو به عنوان نویسنده ی "اعترافات یک درخت" اضافه کرد، هیچ وقت فکر نمیکردم دلم بخواد اینجا موندگار بشم. اما حالا بعد از چند ماه دلم میخواد بمونم. نوشتن اینجا حس خوبی بهم میده. حسی بهتر از توییتر و اینستاگرام. آووکادو اینجا دوستای خوبی داره که میتونن دوستای خوب من هم باشن. حالا به نظرتو...
از برلین تا اصفهان
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:18
کم کم دارم با اصفهان, رابطه دوستانه برقرار میکنم. اولاش سخت بود که از تهران دل بکنم و بیام اصفهان, زندگی کنم. تهران رو دوست داشتم چون تقریبا تمام کسایی که میشناختم تهران زندگی میکنن. قبلا زیاد اصفهان, ا
از برلین تا اصفهان 2
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:18
آرام بخش خوردم و تمام زمان پرواز رو خوابیدم. وقتی رسیدم، توی فرودگاه، احساس سردرد و گیجی شدیدی داشتم. با وجود این که یکسال به طور فشرده کلاس زبان آلمانی رفته بودم حس میکردم هیچی بلد نیستم. نمیتونستم ت
مهمان ناخوانده
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:18
مثل این که قسمت نمیشه ما یه سفر بریم که خیلی بهمون خوش بگذره! داستان از این قراره که ما از روز سه شنبه تصمیم گرفتیم که این تعطیلات رو بریم شیراز. آووکادو هتل رو رزرو کرد و منم دیروز کل وسایل و لباس ها
استرس از هر خشونتی بدتره
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:18
کلی تلاش کردم تمام کلاس هامو بندازم عصر که صبح ها خونه باشم برای این که بتونم غذا بپزم و به کارای خونه رسیدگی کنم. اما یکی از کلاس های جدید داره برام دردسر ساز میشه. یکی از زبان آموز ها که متولد 79 (ح