از برلین تا اصفهان 3 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:18
به طور عجیبی چند روزیه که احساس دلتنگی میکنم. نمیدونم این حس دلتنگی برای کی یا چیه. اما هر جا که میرم همراهم هست. دلم میخواد یک سرم 20 لیتری به خودم وصل کنم و یک هفته ی کامل رو بخوابم! طوری که خواب ه
اولین تولد دونفره! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:18
نوجوان که بودم، آرزو داشتم شب تولدم تا صبح برف بیاد و من بشینم دونه های برف رو از پشت پنجره نگاه کنم و ذوق کنم که آرزوم بر آورده شده. اما تو این 29 سال این اتفاق نیوفتاده بود. تا این که دیشب تهران بر
یک سال شد که اینجام! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:18
زمان خیلی سریع تر از اون چیزی که هرکدوم از ما فکر میکنیم، در حال حرکته. دوم آذر سال نود و هفت بود که آووکادو اینجا رو بهم نشون داد. اون موقع نه خونه ای داشتیم و نه زندگی ای! پارسال همین موقع فقط نامزد
خریدام داخل ماشین جا موند - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:18
برای دومین بار تو زندگیم تصادف کردم. اولین بار زمستون سال 91 بود تو بزرگراه چمران بود. تنها بودم. از ماشین, پیاده نشدم. طرف با وجود این که خسارت زیادی ندیده بود وقتی دید من یه دختر تنهام، شروع کرد به د
خبر ندارید! - تاریخ: 1398/2/7 ساعت: 21:00
مدتی نبودم و کلید اینجا را به یلدا سپرده بودم. اما حقیقتا امشب بی هیچ دلیلی دلم خواست اینجا بنویسم. اگر از احوالاتم خواسته باشید ملالی نیست جز دوری شما و خستگی و کمردرد! مطمئنا شما از خیلی چیزها خبر ن
آووکادوی بدجنس! - تاریخ: 1398/2/7 ساعت: 21:00
آقا من اومدم شکایت کنم که آووکادو وبلاگش رو بیشتر از من دوست داره! از سر شب به جای این که به من توجه کنه همش داره ازین جا تعریف میکنه و ذوق میکنه که 1500 روزه شده! یکی نیست بهش بگه این کارا مال آدمای
کاش میشد چال رو هم با سیمان پر کنم - تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 12:20
خیلی از شما منو با موهام میشناسید. موهای خرمایی! آووکادو منو با موهام یا با چال زیر گونه هام به شما معرفی کرده. اما من امروز رفتم آرایشگاه، این مدل رو گذاشتم جلوی خانم آرایشگر و کوتاهشون کردم. بعد هم
سگ سیاه افسردگی - تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 7:37
این روزا خونه نشین شدن برام خیلی عذاب آور شده. شما تصور کنید دختری که از 7 تا 26 سالگی حتی یک روز کامل رو توی خونه نمونده! دختری که تمام زندگیش تلاش و دویدن بوده. دویدن برای مدرسه، چون باید فرزانگان م
از آخرین اعتراف ها - تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 0:44
نمیدانم؛ اگر کسی باشد که بتواند به این مساله پاسخ بدهد، حتما میتواند همه ی مساله ها حل کند. حقیقتا این جا برایم شبیه قصرِ جادوگرِ قصه ها شده. پر از رازهای خطرناک. میخواهم از این قصر فرار کنم. بعد
دقیقا از کِی این خوشی ها مثل سراب شد؟ - تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 0:44
به نظرم الان، در همین فصل، وقتش رسیده که یک روز غروب با خوشحالی باک بنزین ماشین را پُر کنم، باد لاستیک ها و روغن ماشین بررسی کنم و شب زود بخوابیم! فردایش ساعت 6 صبح از خواب بیدار شویم و بیبهانه شاد
گیج آلود - تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 0:44
- باوجود این که در حال پا گذاشتن به سی سالگی هستم، هنوز وقتی وارد مغازه نوشت افزار میشوم، برای چند لحظه حس و حال خوبی به سراغم میآید و حس میکنم بوی دفترها و پاک کن های نو، مستم میکنند! دیدن مدادر
چقدر دویدم و فهمیدم رو تردمیلم - تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 0:44
- بی کاری باعث شده پول هایم بیشتر و زودتر خرج شوند! امروز وارد بانک شدم که شرایط وام را سوال کنم. رئیس شعبه پشت میزش نشسته بود و آشنا به نظر میآمد. کمی چشمانم را تنگ کردم تا مطمئن شوم علیرضاست. چند ل
No Country for Old Men - تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 0:44
قلم را می اندازم و فرار میx9dx9dx9dx9dکنم. این خیابان را به مقصد نامعلومی ترک میکنم... زندگی مثل یک خیابان باصفایِ خلوت است که درختانش در ارتفاعی بلند همدیگر را در آغوش کشیدهاند و گریه میکنند. این خیابان پر از مغازههای رنگارنگ و پر زرق و برق است. در بالای این خیابان رستورانی بزرگ و معروف وجود دارد ک...
کاکتوس، دلفین یا حتی آووکادو! - تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 0:44
آخر کلاس استاد گفت: بشر همیشه پنداشته بود که از دلفین,ها باهوش تر است؛ زیرا به موقعیتهای زیادی دست یافته است... از جمله چرخ، نیویورک، جنگلها و غیره... در حالی که تمام آن چیزی که دلفین,ها انجام دادها
فرش ها روی سقف! - تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 0:44
بستنی میخرم و مینشینم روی لبهx9dی یک سنگِ ساییده شده. عکسش را توی گوشی میبینم، دلم برایش تنگ شده، رویش زوم میکنم. گاهی آنقدر زیاد که پیکسل هایش بیرون بزند... میگویم هوای اینجا عالیست. بیا بدویم
شنوندهای نیست... - تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 0:44
خیلی وقت است که مستقیم حرف نزدهام و طفره رفتم و حرفهایم را پیچاندم دور خودم؛ طوری که گاهی خودم هم یادم میرود منظورم از گفتهها و نوشتههایم چه بوده؛ گاهی این حرفهای پیچدار گردنم را میگیرند و آنقدر فشار میدهند که دیگر نه میتوانم حرف بزنم و نه گوش دهم. حرفهایم دیگر مهم نیست,ند...
دیشب - تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 0:44
(ساعت 2 نیمه شب؛ تلگرام) آووکادو: تو راحت بخواب. من اینقدر کار عقب مونده دارم که فکر نکنم تا صبح هم تموم بشه. یلدا: برام بلیط سینما میخری؟ آووکادو: الان؟! بلیط سینما؟!! یلدا: آخرین باری که راحت خوابیدم تو سینما بود...!
سلام - تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 0:44
داستان برای من از جایی شروع شد که روز جمعه همسرم (آووکادویی که شما میشناسید!) رو دعوت کردم که بیاد خونمون تا با هم عصرونه بخوریم. اون روز فقط خواهرم خونه بود و تمام فکر و حواس هر دوی ما به آماده کردن
سقوط - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 1:48
خوابِ سبکی در مغزم قدم میزد و همه چیز عادی بود تا وقتی صدای ضعیفِ دزدگیرِ ماشینِ داخلِ کوچه از لای پنجره ی دوجداره، خودش را به گوشم رساند. سرم را از پنجره بیرون بردم، صورتم سرد شد و یک لحظه سقوط را دیدم... یادم آمد جمله ای که خودم چند ساعت قبل تر، درکلاس، به چشمانِ تعدادی جوان بی مسئولیت نگاه کرده ب...
ساعت شنی با جاذبه ی بیشتر - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 1:48
رو به روی آینه ی سرویس بهداشتی مکث میکنم. دستی در ریش های نامنظم و بلندم میکشم، بهشان عادت ندارم. عینک سنگینم را کمی بالاتر میدهم و سعی میکنم به خاطر بیاورم از کی این قدر لاغر شدم. کلاهم را روی موهای سفیدم تنظیم میکنم و دل از آینه میکَنَم... دنبال نیمکتی میگردم که منظره ی خوبی برای یک ساعت داشته باش...

برچسب‌های مرتبط

عروس قرآن | عروس قرآن چه نام دارد | عروس قرآن كدام سوره است؟ | سوغاتی هایده | سوغاتی به انگلیسی | سوغاتی شیراز | هدیه ای از طرف خدا | هدیه ای از اسمون | هدیه ای از خشم شب | لذت یک لحظه مادر داشتن