کلاغ پر
-
تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 20:07
بی هدف و بی آن که مسافر باشم در ترمینال آزادی قدم میزنم. چند سرباز بی رمق نشسته اند و سیگار میکشند. کنارشان مینشینم. فکر میکنم کسی گذشتهام را پاک کرده. هیچ چیز یادم نمیآید جز خاطراتی پراکنده از خدمت. بعد از ترخیص، هیچ وقت از سربازی ننوشته ام و این اولین دست خط به حساب میآید... یادم نمیآید تا به حال ...
در این قطبِ سکوت، پاییز طولانی تره
-
تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 20:07
تاریکی زیر نور فراموش شده ای از یک چراغ خواب همه ی اتاق را پر کرده بود. خواب روی پلک هایم قدم های سنگین میزد. چشم هایم تسلیم نمیشدند. از روی کاناپه بلند میشوم و چرخی در خانه میزنم. یادم میآید که همیشه یلدای سفید پوش را آرزو داشتم. یلدایی که آرام آرام برف روی پشت بام ببارد و سفیدش کند... یا شاید یلدا...
تارِ موی بلند و زرد
-
تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 17:40
مفهوم فاصله با آن چیزی که اغلب مردم فکر میکنند فرق دارد. آقا و خانم "ش" با اینکه روی مبل شانهبهشانه هم سریال بی معنی تلویزیون را نگاه میکردند و حتی پشت میز، رو به روی هم غذا میخوردند و یا حتی گاهی روی تخت، سینه به سینه ی هم میخوابیدند؛ روز به روز از هم دورتر میشدند. مدتها بود که امواج صدای خانم "ش" ...
سپیده ی طوسیِ سرد
-
تاریخ: 1396/9/11 ساعت: 2:30
باز هم ساعت از نیمه شب گذشته؛ آسانسور که دهانش را باز میکند، بیدار میشوم. چند دور کلید را میچرخانم تا بالاخره اجازه ی ورود صادر شود. سرما به صورتم برخورد میکند. بدون معطلی خودم را به تخت خواب میرسانم. حرف مادرم در ذهنم موج میزند که "نباید با لباس بیرون بخوابی، ملافه ها کثیف میشن..." در دلم از مادرم ...
هزار روزگی
-
تاریخ: 1396/8/21 ساعت: 10:36
بعد از هزار روز، کمی فاصله میگیرم و از دور به "اعترافات یک درخت" نگاه میکنم، انگار داستانش تمام شده و دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده؛ مثل نمایشی که به پایان رسیده و کارگردان و بازیگرها میآیند روی صحنه، تعظیم میکنند و میروند، پرده میافتد و
ضیافت قاصدک ها
-
تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 3:47
صبحِ جمعه انگار هوا حجم بیشتری دارد. پنجره را باز میکنم و فنجانِ قهوه را روی لبه آن میگذارم. باد خنکی صورتم را نوازش میکند. بوی قهوه، قاصدکی را به سمت پنجره میکشاند. کنارِ دستم فرود می آید، به او تعارف میکنم که مقداری قهوه مهمانم باشد. تشکر می
اعتراف مینیمال 6
-
تاریخ: 1396/7/26 ساعت: 21:19
باز هم خوب است که بعضی هایمان _فقط بعضی هایمان_ این روزها تمرین حسینی بودن می کنیم، شاید هم برای چند روز تظاهر به انسانیت را به نمایش می گذاریم. وای به حال آنان که تظاهرشان هم خالی از فرهنگ حسینی است. همان ها که روی طَبل و عَلَمشان می نویسند: شهر بای
حضورِ اتفاقی
-
تاریخ: 1396/7/26 ساعت: 21:19
اتاق یخ زده؛ میخواهم بخوابم اما خوابم نمیبَرَد، رویم را برمیگردانم و غَلت میزنم میان خیالها. روی صندلی، خیره شده به پنجرهی خشکِ اتاق و باد است که گاهی موهایش را چنگ میزند. خودش را با ماگِ نسکافهی خوش بویی گرم میکند. چرا من نیستم؟ زود خودم ر
شخصِ درون
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 14:31
زیر پوسته ی سبز یا سرخ هرکس، هسته ای سنگی وجود دارد که بیانگر روحیات و تفکرات واقعی آن شخص است. هسته ی هر کس شکل خاص خود را دارد؛ بعضی مانند آلبالو هسته ای کوچک و بعضی مانند هلو هسته ای سخت و بزرگ دارند. باور کنید لازم داریم گاهی به دانه، هسته، یا سنگ وجودی خودمان سری بزنیم، احوالش را بپرسم یا اصلا ...
رهگذران در پیاده روی برفی
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 10:15
1. کافه ای که پاتوق بود، بعد از یک ماه تعطیلی و تعمیرات، تغییر شکل داده و دیگر اصلا دنج نیست؛ صاحبش (که از دوستان هم هست) طوری به آنجا گند زده که خاطره ای از آنجا نمی توان به یاد آورد.2. کافه جدیدی را پیدا کردم که چندان دنج نیست اما یک پنجره دارد که میزی به آن چسبیده و جان می دهد آنجا بنشینی و به خی...
گزارش انفجار مین!
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 3:00
نشسته ام پشت میز و مقدار زیادی کار روی آن تلنبار شده... گوشی را برمیدارد و شماره ام را لمس می کند و می خواهد سریعاً نام کتابی بگویم تا بخرد. بدونِ فکر نام کتابی را می گویم؛ راضی نمی شود؛ می گوید برو و یک صفحه اش را برایم بخوان! از کتابخانه بیرونش می کشم و صفحه ای خودش را باز می کند! انگار که تا خورد...
زندگیِ بیمار
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:02
به هر حال زندگی خیلی چیز معرکه ای نیست، و ذهنی که هر چه داشته باشد برای او کم است... *مرا با کسی که او را تنها آفریدم واگذار! (۱۱) همان کس که برای او مال گستردهu200f ای قرار دادم. (۱۲) و فرزندانی که همواره نزد او (و در خدمت او) هستند. (۱۳) و وسائل زندگی را از هر نظر برای وی فراهم ساختم. (۱۴) باز هم ...
زنده باد درخت!
-
تاریخ: 1396/5/18 ساعت: 19:01
کونول،وفاسیز اولان نازلی یاره یالوارما نه اعتیبار اونا،بی اعتیباره یالوارما! داریخما،یاخشی-یامان روزگاریمیز گئچه جک بو بئش گون عمره گؤره روزگارا یالوارما! (ای دل!به یار با عشوه ی بی وفا التماس نکن! چه اعتباری به وی،به آدم بی اعتبار التماس نکن! دلتنگ مشو،روزگار تلخ و شیرین مان خواهد گذشت، به
این بار کتاب، من را انتخاب کرد
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 1:18
خیلی وقت است که از همه چیز می گذرد، شاید 70 سال شاید هم 95 سال می گذرد از آخرین باری که به کتابفروشی یا سینما رفتم؛ یا آخرین باری که اعترافی را در اینجا تایپ کردم؛ یا آخرین باری که مویی را نوازش کردم؛ یا آخرین باری که عاشق بودم... امروز از کتابفروشی شروع کردم و کتابی که من را انتخاب کرد! برایم شگف
عشقِ شورانگیز , پیش از آسمان آمد پدید
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 5:36
وقتی چنین آبِ روانی هست و کنارش جاده ای سنگ فرش شده ساخته اند و خورشید که به غروب نزدیک شده، عشوه گری می کند و از پشت ابر های پَرپَر شده نوربازی می کند... چرا دستان تو نیست...؟!بی خیال شو آووکادو... تو اصلا عاشق نبودی! همین ها که هستند فوق العاده اند... دستی مهربان تر و محکم تر و قوی تر در راه است.
بمبئی سلام!
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 1:36
جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ وقتی همه چیز دست به دست هم می دهند که مصاحبه دکتری داشته باشی و روز قبلش تمام وقت کلاس داشته باشی و ماشین خراب باشد و شبانه مجبور به سفر با اتوبوس باشی و باز هم مجبور به دیدن فیلم پُرفروشی باشی که مسخره ترین و تکراری ترین داستان عالم را به نمایش می گذارد... واقع
سایه ام کو؟
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:01
ظهر/ هوای داغ/ آفتابِ عمود/ دوست دارم کسی زیر سایه ام بنشیند/ دختری از دور می آید/ با دامنِ کوتاهِ خال دار/ کتابی در دستانش/ زیر سایه ام می نشیند/ کتاب را باز می کند و شروع می کند به زمزمه/ خوشحال می شوم/ اندکی بعد/ موریانه ها سرو کله شان پیدا می شود/ به سایه ام حمله می کنند/ دختر بلند می شود/ دامن
سه شگفت انگیز
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 20:06
دیروز خیلی اتفاقات برای اولین بار پیش آمد. اولین بار بود که با بلاگرهای مجازی، به طور حقیقی آشنا شدم. اولین بار بود که فهمیدم در اولین روز آشنایی می توان صمیمی بود (معجزه ی بلاگر بودن). اولین بار بود که فهمیدم یک انسان می تواند بمبِ انرژی باشد. اولی
پیوسته خوابیدن در امتداد بیداری
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 0:59
در کتابی می خواندم که انسان ها تا زمانی که خواب هستند و رویا می بینند، نمیتوانند بفهمند که در خواب به سر می برند و آنچه می بینند رویاست! و هنگامی به این راز پی می برند که بیدار شوند و به هوشیاری برسند... شاید اتفاقاتی که هر روز برای ما پیش می آید، ر
شاید کوسه هجیج!
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 18:00
دلم میخواهد به اندازه ی یک کیفِ دستی وسیله جمع کنم و مدتی به مرخصی بروم... یک اتاق در یک منطقه ی کوهستانی اجاره کنم و هر روز برای خرید از اتاق بیرون بروم؛ نانِ تازه و غذاهای محلی را از زن بیوه ای که همیشه لباسِ محلی تیره رنگی به تن دارد، بخرم و مشتری