میزکار نوستالژیک آووکادو - تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 13:39
بنا به درخواست دوستی آشنا، عکسی از میز کار آووکادو تهیه شده و در معرض نمایش عموم قرار گرفته است! عمر این میز حدودا شانزده سال می باشد و روزهای مدرسه، دانشگاه و کار کردن من را دیده است. بارها قصد کردم که یک میز جدید و بزرگ و خوش آب و رنگ را جایگزینش کنم اما دلم اجازه نمی دهد، آخر این میز مرا به خاطر ...
دانشگاه آزاد؛ اساتید آزاد؛ دانشجویان آزاد... - تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 13:39
بعد از برگزاری میان ترم درس مقاومت مصالح و نمرات افتضاح (میان ترم حذفی از 10 نمره_بالاترین نمره 3.7 !)، دانشجویان این کلاس نامه ای به مدیر گروه نوشته اند و زیر آن را با امضا سیاه کرده اند و از من شکایت کرده اند. این دانشجویان من را سخت گیر و بیمار روانی خوانده اند و گفته اند من باعث می شوم که آن ها ...
آشپزی یک تفریح است! از آن لذت ببرید... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 6:01
باید اعتراف کنم که هیچ گاه آشپزی را کاری وابسته به جنسیت ندانستم و معتقدم آشپزی یک هنر است که زمینه ی استعدادی را لازم دارد؛ مانند نقاشی یا حتی نجاری! اما این هنر در ایران برای برخی افراد جنبه ی حرفه ای را دارد، برای بعضی افراد جنبه ی تفریح و برای دسته ی سوم جنبه ی اجبار! هر موقع در منزل بیکار هستم ...
مترسک مقصر نبود! [کلیک] - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 21:30
اگر به دنبال مقصر اصلی مشکلات می گردید کافیه به آینه نگاه کنید... V for Vendetta 2005James McTeigue +[کلیک]
ته نشین شدن چیپس در قهوه... - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 11:17
مدتیست مرض کافه گردی ام تشدید شده و تقریبا یک سوم از درآمدم را در کافه ی محبوبم خرج می کنم. کافی است کار تمام شود، به ناگاه باید خودم را مقابل کافه پیدا کنم... حس میکنم کافه ها جای خوبی برای فکر کردن هستند؛ شاید هم جای خوبی برای فرار از فکرها... می توان ساعت ها به افرادی که می آیند و می روند نگاه کر...
مهربان ترینِ مهربانان - تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 17:20
ساعت 2 بامداد... از میزِ کار جدا می شوم... قهوه جوش مسی را روی اجاق میگذارم... با فنجانِ قهوه به حیاط می روم... روی تخت می نشینم... نورِ ماه حیاط را روشن کرده... شعری را در ذهنم می خوانم... نفس می کشم... سرفه می زنم... سرما به پوستم برخورد می کند... دستانم را دور خودم حلقه می کنم... خودم را مرور می ...
در لحظه - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 20:40
فقط چند ساعت از شروع سفر با خودم گذشته بود؛ عصا به دست در حال بالا رفتن از یک تپه ی مُشجّر بودم که به طور اتفاقی هفت جوانِ آشنا را ملاقات کردم. پنج نفر از دانشجوهایم در ترمِ گذشته و دو نفر از دوستانشان. بعد از احوال پرسی گرمِ آنها (که واقعا انتظارش را نداشتم) چای را مهمانشان بودم. وقتی متوجه شدند در...
با اینا تابستونُ سَر بکنید... - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 8:49
فیلم: The Apartment 1960/Billy Wilder - Drama film/Comedy-drama - 2h 5mSome Like It Hot 1959/Billy Wilder - Thriller/Action - 2h 12mThe Godfather 1972/Francis Ford Coppola - Drama film/Drama - 2h 58mThe Prestige 2006/Christopher Nolan - Science fiction film/Drama film - 2h 10mThe Big Lebowski 1998/J...
خبر از این نیشِ دردناک نداشتم! - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 8:49
آخر هفته بود و دوستان جمع بودند؛ توپ والیبال در چرخش بود و هندوانه در رودخانه بین سنگ ها گیر افتاده بود؛ صدای آب رودخانه لذت بخش بود و آب تنی به یاد کودکی از آن لذت بخش تر... فقط نمیدانم آن زنبورِ قرمز از کجا پیدایش شد و خودش را به انگشت میانه دست چپم رساند... اکنون با یک دست این پست را تایپ می کنم!...
زینتِ آسمان - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 8:49
آیا آنها به آسمانی که بالای سرشان است نگاه نکردند که چگونه ما آنرا بنا کردهu200f ایم؟ و چگونه به وسیله ستارگان زینت بخشیدهu200f ایم؟ و هیچ شکاف و ناموزونی در آن نیست. * *سوره ق/آیه 6
شهریور - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 8:49
شهریورِ امسال، صبحِ زود می گذرد... بیرون زدن در تاریکی... احساس خواب آلودگی سر شب... سرعت گرفتنِ زمان... نسیمِ خنک صبحگاهی... انگور های شیرین... قاصدک هایی که منتظرشان هستم... موسیقی های ملایم در ماشین... هلو انجیری ها رسیده... نبودِ سفر... هوسِ کلبه... توهم بوی نَم چوب در جنگل... نبودِ قدم زدن کنار...
زخمیِ رویاها - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 8:48
به اسامی موجود در لیستِ تلگرام نگاه میکنم؛ چند بار بالا و پایینِ آن را بررسی میکنم اما در آن لیستِ بلند، همدمی برای انتهای شب پیدا نمیکنم. سرم را روی میز میگذارم و در فکر فرو می روم. لحظه ای بی فکر، در فکر می مانم! بوی پاییز پشت پنجره است. حس میکنم دلم باران می خواهد. بارانی که آسفالت خیابان ها را خ...
درخت مجازی - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 8:48
صبحِ جمعه؛ انجیرِ درختمان تمام شده است و حالا باید تا چند ماه دیگر نازِ خرمالوی پیر را بکشم! فکرم پیش درختان نیست... صورتم را اصلاح میکنم، با حوصله و دقت آماده می شوم و لباس آراسته ای به تن میکنم. بعد از یک سال به جای کمربند از ساس بند استفاده میکنم، حس خوبی به من می دهد... به کافه ای که صبحانه های ...
می توان با او صمیمی حرف زد - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 8:48
کاش هر چیزی سر جایش بود... - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 8:48
از تمامِ ساعاتِ ایامِ پرمشغله، بدترین دشمنِ من ساعتِ 6 صبح است! می بایست برخیزم و از تخت جدا شوم. اما هنوز یک دقیقه ی خوب در پیش دارم که پتو را روی سرم می کشم، سرمای پاییزی از پنجره داخل می شود، از زیرِ پتو آن را حس میکنم... نمی توانی تصور کنی این لحظه چقدر آغوش تو را کم دارد...
خرابم مثل خرمشهر ولی تو خرم آبادی... - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 8:48
نمیدانم چرا دعوتِ دیشب را پذیرفتم... چهارشنبه صبح شماره اش را روی صفحه گوشی پدیدار شد، با دستِ لرزان پاسخ دادم و برای پنج شنبه شب به یکی از گران قیمت ترین رستوران های تهران دعوت شدم... ساعت 9 شب پنجشنبه ماشین را به سختی در پارکینگ جا دادم (دستم قدرت عوض کردن دنده را نداشت و متصدی پارکینگ به من خیره ...

برچسب‌های مرتبط

عروس قرآن | عروس قرآن چه نام دارد | عروس قرآن كدام سوره است؟ | سوغاتی هایده | سوغاتی به انگلیسی | سوغاتی شیراز | هدیه ای از طرف خدا | هدیه ای از اسمون | هدیه ای از خشم شب | لذت یک لحظه مادر داشتن