flash light
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 18:00
از آخرین ملاقات 206 روز می گذرد... دیشب ایمیلی دریافت کردم که متن آن یک "سلام" خالی و پیوستش یک فایل mp3 بود... تا صبح نخوابیدم بارها آهنگ را گوش کردم و گوش کردم و... با وجودی که محتوای ترانه را متوجه می شدم، ترجیح دادم تک تک کلمات را در دیکشنری های
فراری
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 18:00
نورِ صبح از پنجره اتاق شماره ی 102 به داخل راه یافته. با سرگیجه بیدار می شوم. لباس های دیشب هنوز بر تنم است. گرسنه هستم. یخچال را باز می کنم. پیتزای یخ کرده ای را می بینم که تقریباً دست نخورده باقی مانده؛ آن را بیرون می آورم و شروع به خوردن می کنم.
اعتراف مینیمال 5
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 18:00
همیشه قبل از این که عاشق شوید، فرد مورد نظرتان را به خوبی بشناسید و سعی کنید تمام زوایای شخصیتی او را کشف کنید. مطمئناً اگر از همان اول دُم به تَله بدهید و عاشقش شوید، هیچوقت او را نخواهید شناخت... اگر هم روزی تصمیم بگیرد شما را ترک کند، راهی برای نگه داشتنش پیدا نخواهید کرد چون هیچ چیز از او نمیدان...
خلأ
-
تاریخ: 1396/1/10 ساعت: 17:18
از این دیدو بازدیدهای نمایشی، فکری در من تازه نمی شود و از این روبوسی های بی مزه و دست دادن های اجباری و بی روح، حسی در من زنده نمی شود... دلم یک لبخند به هنگام دیدار می خواهد و بلافاصله یک آغوش قرص و محکم که صدای استخوان های دوطرف شنیده شود... خیلی وقت است کسی را فشرده نکرده ام... شما امسال کسی را
ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 0:33
1. بالاخره از ترافیک که با وجودِ بارشِ رحمتِ الهی چند برابر شده، رها شدم و به منزل رسیدم... تمام مسیر را به برف پاک کن خیره بودم و فکر می کردم که چگونه در تعطیلات، خودم را رها از فکر کنم. حتی با یک آژانس مسافرتی تماس گرفتم، با صدایی گرفته قیمتِ تور هندوستان را پرسیدم! خانم پشت خط هم مانند کسی که ب
سازت را با بهار کوک کن (اعتراف مینیمال 4)
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 0:17
تیونرِ بهار آنجاست که باید زیاد خوابید و بعد بیدار شد و دونفره روی پیاده رو های نمناک و یا خاکِ تپه هایی که تازه سبزه های آن جوانه زده، قدم زد و قدم زد و قدم زد؛ اصلا باید سوئیچ ماشین را به چاهِ مستراح انداخت... به قول خودم... +سپاس از حریر و رادیو بلاگی ها/ هر کس اینجا را می خواند دعوت است...
دویست
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 23:00
وقتی که تاکسی را در کنار بزرگراه نگه میدارم و پیاده می شوم... وقتی که شب ها کمتر از سه ساعت می خوابم... وقتی که از بعضی ها متنفر می شوم و حالت تهوع می گیرم... وقتی که هشت کیلو در یک ماه وزنم کم می شود... وقتی که طعمِ قهوه را حس ن
چرا این شهر تو را ندارد؟
-
تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:03
همراه با دخترِ عکاس از سالن تئاتر بیرون می آیم. هوا تاریک شده، از شدتِ سرما به داخل خودرو می خزیم. بخاری را روشن می کنم و با سرعت کمی در بزرگراه رانندگی می کنم. قوطی آهنی که سوارش هستیم برایمان موسیقی پخش میکند؛ چه آهنگی*؛ پرت می شوم به چهار سال پیش... آن زمان حرکتی با عنوان "دابسمش" رسم نبود، اما م...
نظرات با حس و حال جدید! (اصلاح شده)
-
تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:03
این روزها یا سَر کلاس هستم یا پشت میز بین کاغذها و کتاب ها شنا می کنم. لابه لای این شلوغی، سَری به اینجا و دوستان وبلاگی می زنم، آنها و نظراتشان را می خوانم... خواندن... خواندن... خواندن... خسته ام از خواندن و نوشتن... امروز نامه ای به مدیران بیان ارسال کردم و از آنها درخواست کردم که بخشی برای کامنت...
به او اعتماد کن
-
تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:03
اعتراف مینیمال (گرگ نما)
-
تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:03
دستم را در جیبم فرو بردم تا مشتم به سمت صورتش رها نشود. باور کنید از تمام قول و قرار ها متنفرم مخصوصا نوع مردانه اش..! به قول استاد دولت آبادی " فیالواقع که چقدر بی چشم و روست این آدمیزاد...مثل گرگ ، آدم را پاره پاره میکند و فردایش راست راست در خیابان راه میرود...این چه جور گرگی است که تا روز پیش از...
شبی با گلدانِ وحشت زده!
-
تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:03
پیش آمده که مهمان باشم و چند ساعت از نیمه شب گذشته باشد و خواب از چشمانم فرار کرده باشد و مثل شب گرد در خانه ی عمویم راه بروم و از پنجره، کوچه را تماشا کنم و با گلدان های پشت پنجره ی آشپزخانه پچ پچ کنم و با آنها آشنا شوم؛ بعد دختر عمو جان که آمده سر یخچال آب بنوشد با دیدن من از جایش بپرد و از ترس خش...
اعترافِ مینیمال 3
-
تاریخ: 1395/11/27 ساعت: 4:03
بعضی چیزها به صورتی سنگین و بی رحم می آیند و خود را روی تو می اندازند و دور تو را می گیرند و توی استخوانت فرو می روند و همه وجودت را پر می کنند و عقلت را می ربایند... مثل این دردِ دندانِ شماره ی هفت بالا، سمتِ چپ که بیست و چهار ساعت است، امانم را بریده... انگار که ریشه اش تا مغزم ادامه دارد... باید ...
عروس قرآن
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 16:13
و زمین را (با هزاران نعمت) برای (زندگانی) خلق مقرّر فرمود.(10) که در آن میوههای گوناگون و نخل خرمای با پوشش برگ و شکوفه و غلاف است. (11) و هم دانه های متنوع که دارای برگ و گل است و نیز ریاحین (گیاهان خوشبو) است. (12) پیشنهاد: لطفا کمی وقت بگذارید و یک بار با دقت ترجمه ی فارسی سوره الرحمن را بخوانید ...
سوغاتی
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 16:13
از هتل بیرون میزنم. سنگ فرشِ پیاده رو یخ بسته؛ آهسته با کفش های تازه ام قدم می زنم. به غیر از همین کفش ها و یک روسری برای خواهرم، چیز دیگری بین مغازه های نسبتا لوکس این شهر نظرم را جلب نکرده. یقه پالتو را به صورتم می چسبانم. سوز سرد صورتم را خط می اندازد. مسیر جدیدی پیش می گیرم. حدودا یک ساعتی پیاده...
درختِ تبر به دست
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 16:13
شب گذشته تا دیروقت در کافه منتظر دخترِ عکاس بودم، قول داده بودم عکس های سفرم را نشانش بدهم؛ اما نیامد. ماشین را جلوی کافه رها کردم و پیاده به راه افتادم. هوا سرد بود. شال گردنم را محکم بستم. سر چهارراه کمی شلغم خریدم و ایستاده و بدون معطلی شلغم ها را بلعیدم. به خانه برگشتم... چند روز است که روی نمای...
هدیه ای از جانب یک آشنا
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 16:13
من معتقدم که کتاب صوتی را باید دونفره استفاده کرد و اصلا فلسفه کتاب صوتی همین است که دو نفر همدیگر را در آغوش بگیرند و با هم سکوت کنند و با هم بشنوند؛ با این تفاصیل، همین حالا روی کاناپه دراز کشیده ام و یک نفره در حال لذت بردن از هدیه ی میز کارم هستم... متشکرم آشنای عزیز... +Witch Aura لطفا برگرد...
از "کافه گرد" چه بگویم؟
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 16:13
با عجله وارد می شود و رو به رویم می نشیند. بوی عطری ملایم و شیرین به مشامم میرسد. این روزها سرش شلوغ است و خود را برای اولین نمایشگاهش آماده میکند. پوستر نمایشگاه را از کیسه ای بیرون می آورد و با ذوق نشانم میدهد. با دقت نگاه میکنم و غرق در پوستر می شوم. کافه چی منو را می آورد. سفارش دادن را به او می...
لذتِ یک لحظه مادر داشتن
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 16:13
در راستای این پستِ جولیک، کاری از دستِ من بر نمی آید جز خواندن حمد و اخلاص... اما می خواهم اشاره کنم که لازم نیست کاری برای مادرتان انجام دهید؛ فقط کافیست به اوضاع زندگی خودتان رسیدگی کنید و خوب باشید! حالِ مادرها با خوب بودن فرزندانشان، خوب می شود... بگذارید مادرتان به همه چیزِ شما افتخار کند...*پر...
اعترافِ مینیمال 1
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 16:13
اینطور هستیم که وقتی زورمان به دشمن نمی رسد، از برادرمان انتقام می گیریم، گاهی هم از خودمان با سرعت 184 کیلومتر بر ساعت...!